ــ می دونی ، ما حتی رنگ هارو هم مثل هم نمی بینیم. ــ چه طور؟! این صدای من بود؛ مثل همیشه از چیزی در زندگی شوکه! دوستم جواب داد: چه طوری تو درباره ی یه رنگ شناخت پیدا کردی؟ ــ چه می دونم؟! باز هم متعجب اینبار از این سوال! آهی کشید و جواب داد: یه کم به خودت فشار بیار رفیق. کمی فکر کردم. سپس جواب دادم: فکر کنم؛ یه بار توی یه پارک بودیم به رنگ برگ درختها نگاه کردم و پرسیدم" این چه رنگیه؟!" پدرم جواب داد" سبزه." یه بار روی یه صندلی چوبی نشسته بودم. پرسیدم " این چه رنگیه؟!" پدرم جواب داد" قهوه ای " یه بار . . . یک هفته بعد ، آریانا ماهرانه دسته کلیدی را از جیب پرستار شب دزدید. او تمام شب را با خمیربازی ای که آذمین از بخش مشکلات مغز و اعصاب دزدیده بود کلید درست می کرد. شب بعد او کلید را زیر میز پیشخوان تمیرستان و در دیدرس انداخت و بعد با اندکی گناه ـ اندکی ـ به ساختمان مغز و اعصاب سرزد. او در را بی صدا هل داد. خم شد و خمیر را توی نزدیک ترین ظرف چپاند. صدایی از پشت سرش به گوش رسید" برای هر چی بوده من هم باید شریک کنی." کسی هست { بدون شک } که تو را با خودت معنا می کند. ای کاش شبی نرسد . . . . . . نرسد که تو را از پشت شیشه های یک آسایشگاه معنا کنم که تو معنی همه ی وجودمی . . . روزت مبارک مادر.
محمود حکیمی و سعدی و سهراب شاعران و نویسندگان عالی ای هستند و بودند ولی ادبیات ما به نیروی تازه نفس احتیاج دارد. حتی بچه ای که در حمام شعر می خواند هم ممکن است روزی شاعر شود!! این فقط نظر من است : بگذاریم حافظ نفسی تازه کند و دست های نرم و بی تجربه ای را در دست بگیریم و به آواز بی وزن و معنی اش گوش بسپاریم. { نظر شما چیست؟! }
آقا این حافظ عجب شاعر توپیه! ما چاکرشیم ! ببین تو جوابم چی گفته! با مدئی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق مشو ارنه روزی کار جهان سرآید نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آنصنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گربت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آنروز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی عشقت بدست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی
خود پرستی؟! این یکی رو خوب گفته : کز سرکشی زمانی با نمی نشستی! از همین لحظه من ارادت خودم رو به لسان الغیب اعلام می کنم. خودمونیم ها ــ چه سیلی محمکی خوابوند تو گوشمون! ــ برای تو دوست کوچکم که اولین نفس را دیر تر از من کشیده ای . . .
بر سر قرار تو با زمان ضیق زود کرده است زمان با تو ای رفیق. و اولین دمت چه دیر بر سر قرار تو رسید تا ابد نا گفته مانده است اولین کلام تو بر سر زبان ذهن. چشم های تو به سبزی حیات کمی تکان بخور به قصد ارتباط. انگشت های تو ناتوان مشت می شوند، خواهشی است در نگاه مادرت : ذره ای فشار مرا به خود بخوان . . . از فراز هفت آسمان با تو است رفیق خدای مهربان ؛ پس اگرچه دیر اولین دمت رسید باقی بمان دلیر که دست های زندگی دورن توست و امید های عده ای خفته در صدای پای توست . . . ای زمان! وقت نشناخته ای اکنون ولی بگذار صبر کنیم تا که شعر من بشکفد بر زبان آن رفیق کوچکم. متاسفانه من ملاحظه ی برداشت مذهبی از این قسمت از داستان رو نکرده بودم و تنها به این فکر بودم که برای قسمت بعدی کششی رو در خوانندگان بوجود بیارم!
ادامه . . . . . . لحظه ای به اندازه ی ابدیت ، آقای ریاحی پلاستیک بدست دم در ایستاد بعد به هنگام دویدن به طرف دخترش آنرا کاملا اتفاقی جلوی گربه ای نحیف پرت کرد. گربه آن شب غذا داشت و آقای ریاحی مرد سخاوتمندی بود!! آریانا در محاصره ی خانواده و چند تن از فامیلان نزدیک به هوش آمد. چهره های آنها متمدنانه نبود! آریانا لبخندی احمقانه زد. اینکه او در آن لحظه به چه می اندیشید هیچ کس نمی داند. او گفت : دیدی دروغ نبود؟ سارا در نزدیکترین جا به او ایستاده بود. او خشمگین جواب داد : لگن خاصره ات با یه بازو و و دو تا زانو هات شکسته دیوانه. . . آریانا زیر لب گفت : دوستش دارم. . . برادر هفت ساله او ابلهانه پرسید : شگستگی لگن خاصره رو؟! ــ نه دیوانه ها رو.
سرانجام شبی او را پیش همان دیوانگانی فرستادند که دوستشان می داشت. این کار به خاطر فضای موجود بود. هنگامی که آریانا وارد حیاط تیمارستان می شد زمزمه کنان گفت : تازه بازی توی مسیر اصلی افتاده. تیمارستان مثل همه ی تیمارستان های جهان سومی دیگر بود. هم اتاقی آریانا زنی سی ساله و کاملا راضی به وضع موجود بود! آریانا یک ماه اول با ساختمان تیمارستان ، پرستار ها و پزشکان آشنا شد. دو ماه از قامتش می گذشت که آذمین ـ هم اتاقی راضی ـ گفت : فکر کردن حالا چی کار می کنن . لعنتی ها حتی به ما اهمیت هم نمی دن. فکر کردن نمی دونم که می خوان از زیر زبونم حرف بکشن. تو دوستشون داری؟! آریانا در واقع با ساختمان بیشتر دوست شده بود. ساختمان : کسی که قضاوت نمی کرد چه کسی دیوانه است و چه کسی باید آن بیرون روی صندلی درس بخواند. ساختمان همین که وجود داشت نشانه ی دیوانگی بود!! آریانا وقتی پرستار خوارج شد جواب داد: ساختمان دوستانه تره. چون مجبوره کسی باشه که ساختنش. اون مارو در آغوش گرفته پس یه دیوونه است و ما دیوانه ها همدیگه رو دوست دارم!
آن شب آریانا فهمید که نقطه ی پایان کجاست. او دانست فرقی نمی کند چه قدر از آن گریز بزند سر آخر در آن نقطه به چراغ قرمز خواهد رسید. او نتیجه گرفت . . . عاقل بودن کافی است!
مردی هیکلی با قدی متوسط در کابینت زیر رفشویی را باز کرد. آنجا در سطل پلاستیکی پر از زباله وجود داشت. پدر خانواده خم شد ، آنرا گره زد وخواب آلود به طرف در خروجی به را افتاد. آنجا هنگامی که در را گشود در برابر خودش ، جسد ولو دخترش را دید که چشم هایش درخشان تر از همیشه رو به آسمان خیره مانده بود و در همان آن فریاد زد : من زنده ام. وبعد درست قبل از بیهوش شدن به آهستگی ادامه داد : البته تقریبا! نیم ساعت قبل . . . نور مهتاب روی تخت دو طبقه افتاد. دو دختر رو آن خوابیده بودند. دختر تخت پایینی پتو را تا چانه ی خود بالا کشیده و هراسناک حرف می زد.در بالای سر او ، خواهر همتایش طاق باز با شلوار لی ، لباس بیرون و روسری دراز کشیده بود. نیازی به شرح بیشتر نیست ، می توان فهمید گوش او حتی بدهکار صدای ذهنش هم نبود! در صدای سارا طنین ترسی کنترل شده به گوش می رسید : می میری! اکنون سارا با حسی از مسئولیت ۳۶۴ روز و ۲۳ ساعت ۵۹ دقیقه و ۵۷ ثانیه بیشتر از اختلاف حقیقی احساس بزرگی می کرد. آریانا نیشخندی زورکی زد و گفت : حتی خدا هم نمی گوید می میری می گوید " خواهید مرد ". سارا به سردی گفت : خدا این را به کفران می گوید و وقتی چنین کاری کنی آن وقت تو را چنین خطاب می کنم. اخم های آریانا در هم رفت ولی سیاستمدارانه اجازه داد بحث با توهین سارا تمام شود. حداقل بعد ها او کسی نیست که معذرت خواهی خواهد کرد. ولی سارا به این می اندیشید که شاه لجاجت خواهرش را کیش و مات کرده است. ولی هنگامی که آریانا ناگهان از تخت پایین پرید ، پنجره را با آرنج گشود و از ۱۵ متر ارتفاع بر روی آسفالت سرد خیابان پرید او شکه به این اندیشید که : دیوانه ، دیوانه است. و غافل بودیم از اینکه به دنیا آمدیم...! و زندگی مان شد معادله هایی چند مجهولی و تنها رویایمان شد آرزو داشتن! ما نشستیم و فقط به این فکر کردیم که خیلی مهم هستیم و فکر کردیم چیزی به نام احساس وجود دارد ولی احساس نکردیم.... ما خوابیدیم و بیدارشدیم و جای ماه و خورشید را اشتباه گرفتیم و ساعت ها را رد کردیم آنها هم رفتند و رفتند! و هی زل زدیم به کاغذ دیواری اتاقمان غافل از اینکه ما به دنیا آمدیم...! ما نشستیم و قانع شدیم به نشستن و هی فکر کردیم خوشبختیم و هی گفتیم خوشبختیم و نخواستیم بفهمیم که قلب هایمان میتپند! و هی نوشتیم و پاک کردیم تا دیگر چیزی نماند... ما نشستیم ، ما سرنوشتی نداشتیم ما معادله حل میکردیم و ضریب مجهول پیدا میکردیم و غافل بودیم از اینکه به دنیا آمدیم...! ما نشسته بودیم و کسی در کنارمان نبود و ما هی تلقین کردیم که کسی هست و ما هیچ دوردستی نداشتیم و هی نشستیم و خوشحال بودیم و هی گفتیم دوردستی نمیبینیم غافل از اینکه دوردست همین جا بود ما نشستیم و جایی کنار همین تابلو های ورود ممنوع عقربه ها تکان خوردند دقایق رفتند و دیگر چیزی از عمرمان نماند و ما همچنان زندگی بی هدفمان را تحسین کردیم!
امسال عید همسایه به ما اعتماد نداشت که وارد خانه اش شویم. حقیقت حرف بی ارزشی شد. مرد کنار جوی کمک نخواست. غرور فاتح شد. آب و نوشابه خانوادگی هم گران شد! پس امسال عید :تنها جایی که بازی کردیم حیاط خانه ی همسایه بود. تنها حرفی که نزدیم حقیقت بود. تنها چیزی که ندادیم یاری بود. تنها لطفی که نکردیم بخشش کسی بود که نمی دانیم چرا دعوایمان شد!؟و تنها جایی که نشستیم سر خاک پدر بزرگ بود!!
اینها را ول کنید عیدتان مبارک!
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
لطفا وقتی تحویل سال فرا رسید برای سلامتی کسی که در بالا نوشتم دعا کنید.و باز هم عیدتان مبارک. " بدین بوم و بر زنده یک تن مباد" دیشب فهمیدم با او مخالفم. عشق به وطن این نیست که اگر سرزمین ما نباشد خورشید دیگر هرگز نتابد بلکه این است که نتوانیم تصور کنیم خورشید دیگر از فراز دماوند نتابد. شاید درست منظورم را توضیح ندادم ولی فراموش نکنید این نظر من است و صرفا آنرا نمی گویم که درکش کنید! حقیقت این است که من هیچ چیز از این سرزمین نمی دانم و وقتی نمی دانم X چیست معلومات را دوست دارم!
چرا حس می کنم موئلفین کتاب های درسی از روش تلقین استفاده می کنند؟ امروز نمی دانم چرا یک نفر حس بدی به من القا کرده است. ایول به مرام آقای اصغر فرهادی یک صحبتی را از ایشان در کافه سینما می گذارم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
او ادامه داد : احمق ، این که هیجان نداره می میری!
برچسبها: خواهر دیوانه ی من
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |